تبليغاتX
قصه خوانی
خواب‌های کودکی

 

 

در پنج سالگی‌ام فرو می‌روم

سفیدی کاشی‌ها اضطراب‌آور است

ـ فریاد می‌زند زیر ناخن‌هایم ـ

مادر با اتوبوس رفت؛ من لای آدم‌ها مانده‌ام.

سرما از پاره‌گی کفش‌ها می‌آید.

کلمات درون معده‌ام می‌لولند،

                                    دست‌هایت را خالی کن!

ـ گره این طناب را شل‌تر می‌شود؟ـ

سفیدی کاغذ قی‌آور است

کسی تخلیه‌ات خواهد شد

سفیدی کاشی‌ها از کفش‌هایم می‌آید.

 

در پنج سالگی‌ام فرو می‌روم

پدر شقیقه‌ات را با تپانچه نوازش کرد

ریه‌هایت را بمب خورد،

پنج سالگی‌ام روی کاشی‌ها لت و پار...

تنها مانده‌ام زیر خمپاره‌ها!

پدر جبهه را بیش‌تر از مادر دوست دارد

مادر زیر ناخن‌هایم داد می‌کشد

خواب‌هایت شیمیایی شده‌اند

ـ قی می‌کنم توی کفش‌هایم ـ

کسی در ریه‌هایم ایستاده نفس نمی‌کشد

صندلی در رفته است

ـ‌ تنت تازیانه‌یی است که موهایش را در باد ول کرده است ـ

در پنج سالگی‌ام غوطه خورده‌ام.

 

(نهایی: بامداد 14/5/1382 کرج)

روهولا لینک
اعترافات بازداشت گاه

 

 

 

" پادشاها! در اين جاده مخلوقات ديديم نيم بشري ونيم ديگر آهني .

وهم كلاغ هايي كه قريب چهارصدسال ميت بودندونزدشان مي شدي منقار چون تير پرتاب نمودندي وچشم دريدندي وآن نيم بشران ونيم آهنيان گفتند كه راز مرده گي شان همين چشم خواري ست.

وهم مرداني با پستان هايي ازشير پر ، مويه گر وزار چون پيرزالان بر اجساد بچه گان بي پا ودستي فرورفته از مقعد درنيزه هاي افراشته واز دهان بر آمده .

وهم ديديم ..."

 


ادامه مطلب
روهولا لینک
دال

« وقتی که ما را کشتند ٬جسدمان را توی گونی ها کردند و بعضی از اعضای بعضی از جسدها که از گونی بیرون می ماند٬ بریدند ـ من فقط پاهایم دراز بود ـ به خاطر همین همه چیز در خاطره ام مانده است


ادامه مطلب
روهولا لینک
یک اتفاق ساده
همه کارها، درست، مثل همیشه انجام شده بود . راه طی شده همانی بود که در سی سال گذشته آن را از ایستگاه اتوبوس شروع می کرد و تا خانه می پیمود.

اطمینان داشت وقتی وارد کوچه شد با پیرمرد همسایه که در صندلی تاشو نشسته بود و با لثه هایش چیزی می جوید ، احوال پرسی کرده است .

آن کوچه ی بن بست ، آن خانه های دوطبقه ی آجری که رو به روی هم تا انتهای کوچه کشیده شده بودند و با خانه ی او به هم ربط پیدا می کردند و از پنجره های رو به کوچه شان همیشه بوی غذا وصدای شستن ظرف می آمد ، هیچ تغییری نکرده بودند .

حتا بوی باغچه ی خانه اش را از پشت دیوارهای چروکیده شناخته بود .

امکان نداشت در بزرگ وسبز خانه اش را که گوشه گوشه رنگش پریده و اخرایی شده بود ، گم کند. حتا می توانست چشم بسته آن را از بین هزار در سبز وبزرگ دیگر پیدا کند .

حتا موقعی که کلید را در قفل چرخاند و در را با لگد باز کرد وجای حیاط پوشیده از علف ، سالنی پر از آدم دید که کیپ تا کیپ نشسته اند و او را که از پرده به خودش زل زده بود تماشا می کنند ، باور نکرده بود اتفاقی افتاده است .  

روهولا لینک
قصه ( عنوان ندارد!!)
زیر چشمی به ساعت دیواری نگاه کرد٬ آفتاب به ملحفه و پوست سفید شکم اش دست می انداخت ٬ همسایه ی واحد بالایی بیدار شده بودند ٬ صدای خنده شان می آمد . ملحفه را از زیر تن قهوه ای بختیار بیرون آورد و روی خودشان کشید ٬ پشت اش را به انبوه موهای سینه ی بختیار چسباند ٬ در آغوش اش مچاله شد . نفس های بختیار از سوراخ های گشاد دماغ اش تند تند پشت گردن اش می خورد و اورا داغ می کرد ٬ پشت اش عرق کرده  وبه پوست بختیار می چسبید . بدن اش را چرخاند ٬ موهای زبر سینه ی بختیار نوک پستان هایش را غلغلک داد ٬ بدن اش را عقب کشید ٬ به موهای وزوزی بختیار زل زد. پلک هایش آرام به هم آمدند ٬ چشم هایش را بست .

 

خودش را دید که در آشپزخانه می چرخد ٬ برای شوهرش قهوه می ریزد . مرد ٬ شبیه همسایه بالایی یک ریز می خندد ٬ تکه ای نان برمی دارد ٬ کره می خواهد . او یخچال را باز می کند ٬ گرما از یخچال بیرون می زند ٬ قالب های کره آب شده اند ٬ به دست اش می چسبند ٬ مردش می بیند می خندد ٬ اورا در آغوش می کشد٬ بعد کره بر می دارد به پستان هایش می مالد ٬ او دست چرب اش را در ریش نرم وطلایی مرد فرو می کند ٬ مرد می خواهد لب هایش را ببوسد ٬ عقب عقب می رود ٬ می دود ٬ مرد دنبال اش می کند ٬ سر می خورد روی کاشی های سفید می افتد ٬ مرد کتری را برمی دارد ٬ یک ریز می خندد. آب داغ را روی شکم اش خالی می کند ٬ او از درد جیغ می کشد ٬ بعد شوهرش می رود کره ی روی پستان هایش را لیس می زند و یک ریز می خندد.

 

با عجله سرش را به طرف دیوار چرخاند٬ آفتاب لزج و زرد درون اتاق خواب ریخته بود ٬ دست اش را روی شکم اش گذاشت ٬ گذشت زمان را نفهمیده بود ٬ تخمدان هایش از درد تیر می کشیدند ٬ سرش را بلند کرد ٬ لب هایش آرام جنبیدند :« بختیار بلن شو ! شوهرم الان میاد! » بعد دوباره به ساعت دیواری نگاه کرد.  

روهولا لینک
شکست
(اولین پستی که گذاشتم / ولی دوستان جدید را نداشتم که نقدش کنند/دوباره تکرارش می کنم!)
 

هيتلر رو به جمعيت حزب گفت :

... قصد من از هر ورود تغيير دادن بود

مي خواستم حمله هايم با شكستن برابر باشد

مبارزه براي سوزاندن پوسيده گي ها ونابودن زشتي ها

با اين كار قطعيت خودم را تفسير می كردم...

حالا با داشتن زني زيبا ومهربان ودختركي شيرين زبان و اتاقي گرم در يك روز تعطيل زمستاني كه همسر وفرزندم بيرون رفته اند ودر نشئگي موسيقي بتهوون لحظه به لحظه تجزيه مي شوم،من خوشبختي را احساس مي كنم ودليلي براي شكست نمي بينم...

بعد سرفه امانش نداد، از جمعيت روبرگرداند، واز پشت تريبون كنار رفت.

شاخه جوانان حزب او را با گوجه هاي شليده و تخم مرغ هاي گنديده بدرقه كردند.  

روهولا لینک
انشا

 

در کلاس درس انشا قرار شد دانش اموزان برای هفته اينده درباره فقر بنويسند/

اين را يکی از بچه های کلاس به پدر پولدارش که با يخچال وسيستم ماهواره ای ماشينش ور مي رفت و گاه گاهی سر راننده پير داد می کشيد گفت.

 

هفته اينده  در كلاس درس انشا نوبت قهرمان قصه مان كه شد او انشايش را اينطوری خواند:

 

 ماخيلي فقيريم / توی يخچال ماشين مان هيچ نوع خوراکی پيدا نمی شود / تازه سيستم ماهواره ای ماشين مان هم خراب شده و پدر فقيرم که ديروز مجبور شد گردن بند الماس مادرم را بفروشد تا قرض هايمان را بدهد پول تعمير آن را ندارد/ راننده پير مان مريض است او سرما خورده و ما دیگر نمی توانیم او را برای معالجه پيش متخصص بفرستیم ........

معلم انشا داشت با موهای بيرون زده از سوراخ دماغش ور مي رفت و به ديشب فکر ميکرد که چطوری به جای شیر آب قند تو حلقوم بچه اش چپانده است.

 

روهولا لینک
نگاه كن!

 

نيگا كن ... مرده داره ميره بالا...هوم! ... حتمن دوباره هوس دختر دهاتيه رو كرده... فكركنم خرمرده گنده س ... خيلي بي سروصدا مياد وميره ... خنده داره !...  با اون تكمه مسخره ي زيرگلوش ... گمونم با ريشش دختره روحشري ميكنه!

 كاش يه دونه از اون دوربين درازا داشتيم... اتاقه دختره رو ديد ميزديم... چه چيزايي از مخم رد ميشه ... ميگن دختره تنش مث چرمه... حسودي نداره! ... كدوم مرد حاضره تن بوگندوشو به چين وچروك يه پيرسگ  بماله!

هي!... نيگا كن! ... مرده.... نيگا... نيگا مرده! ...اه اه ه ه ...

خاك تو سرت  كه چيزي نمي بيني !   

 

روهولا لینک
با سانچو از اين جاده گذشتند ×××× پيشكش به: سيدمهدي صمداني

اسبم وسط گلها گير كرده است، وسط گل ها. سانچو را دستگير كرده اند.علتش معلوم نيست، مقر هم نمي آيد پدر سوخته. با آن الاغ لكنتي اش .

گفته بودم برود اسبم را نعل بكوبد تا اين گونه وسط گلها نماند، وسط گل ها.

 

در كارهاي سياسي بوده است،گفتند.جربزه اش را ندارد . با سرخ ها سر و سري داشته ، استنباط كرده اند،از آردهاي خوني كه وسط آسياب بادي ريخته بوده . سر آسيابان را لاي گوني ها پيدا كرده اند . لاشه اش آن بالا ، با پره ها مي چرخد.

 

چند تار مو لاي ناخن هايش بوده ، گفتند . سانچو است لابد با آن سبيل هايش . دارد آب خنك مي خورد . خرش باد كرده روي دست ما . مي گويد :« كار من نيست ...» بدبخت . اما كو گوش شنوا ؟! هي مي زنندش كه رفيق هايت را بگو . لابد ماييم وخرش .خرش را بيشتر اززنش    مي بوسد . گريه مي كند، بدبخت .

 

« كار او نبوده ! »  مي خندند، قيافه مان كه اشكالي ندارد ، لابد به كلاه مان .

چند بار هم مي گويم كار او نبوده ، مي گويند :« تنهايي نمي توانسته . كار چند نفر است .»

مگر آسيابان كه بوده ؟ يك پيرمرد زپرتي، كه زورش به الاغ هايش مي رسيد،سگ هايش هم حرف شنوي اش را داشتند. تقصير اسبم چه بود ؟ زبان بسته . نمي توانم به شان بگويم .    مي گيرند و مي بندنش همان جا كه سانچو را بسته اند.

سگ هايش را پيش كرد طرف مان . آب خواسته بوديم ، نان هم . شب بود ، اسب مان رم كرد، كوبيد تخت سينه اش . حالا وسط گل ها گير كرده است .

 

نشستن سودي ندارد . مي گويند :« گندم ها وآردها را برده اند .» يك نفر را هم ديده اند،پيراهنش قاطي خون و آرد . جزء همان هاست لابد.

نيزه مي خواهد و اسب قوي كه بروم دنبال شان. همان چند سياهي را كه ديدم.لاشه آسيابان راآويزان كرده اند، بدون سر . كله اش را ته رودخانه پيدا كرده اند، نزديكي هاي دريا .

 

مي گويم : « سانچو را آزاد كنيد . جزء آن ها نيست ، با ما بود .» جواب مان را نمي دهند . غمگين مي شويم.

روح مان رنجيده . سانچو جاي ما افتاده آن گوشه . تقصيري ندارد . ما از كوره در رفتيم با نيزه كوبيديم زير چانه ي آسيابان .

چندنفررا كتك زده بود .شكايتش راآوردند پيش ما . گندم ها وآردها را بالا كشيده بود با آن هيكل نخراشيده اش.  

ديديمش . برزخ شديم .

 

گير كرده ايم وسط گل ها ، چه فرق مي كند گلها . مثل اسب پيرمان . رفته بوديم سانچو را ببينيم .

 دارد مقر مي آيد، گفتند. چه مي خواهد بگويد ؟ بدبخت . چيزي نديده ! لابد دروغ مي بافد به هم شايد خلاص شود.مردنش تقصيرخودش بود،آسيابان خسيس .آن قدربه سگ هايش گرسنگي دادكه خودش راخوردند.

الاغ هايش هم نيستند . لابد خوردندشان . حالا مي گويند:« سانچو بوده ...!» به سانچو كه نان داده بوديم. گرسنه نبود ، اسب مان هم .

 

زن سانچو آمده پيش مان  گريه مي كند. گرسنه شان است، با هشت بچه كه پس انداخته اند . مي گويد :« خرش شكمش باد كرده از گرسنگي .» مثل خودش لابد كه مي خواهد بزايد . خيلي زاري مي كند، حوصله مان سر رفته.

« برو شكايت كن!» يك نفرخودش را كشته مي گويند سانچو بوده « مي خواهند دست مارا توي حنا بگذارند.»

مي خواهند بگويم ،من كشتمش! « برو شكايت كن !»

 

اسب مان نعل انداخته . نيزه مان را جا گذاشته ايم، شايد آسياب بادي.سانچونيامده، دير كرده است ، پدرسوخته.

خرش هم كه هي عرعر مي كند .

گير كرده ايم وسط گلها ، وسط گل ها بنويسيد .

                                                               

كرمان _ آذر80

روهولا لینک