تبليغاتX
خوانه
نگاه كن!

 

نيگا كن ... مرده داره ميره بالا...هوم! ... حتمن دوباره هوس دختر دهاتيه رو كرده... فكركنم خرمرده گنده س ... خيلي بي سروصدا مياد وميره ... خنده داره !...  با اون تكمه مسخره ي زيرگلوش ... گمونم با ريشش دختره روحشري ميكنه!

 كاش يه دونه از اون دوربين درازا داشتيم... اتاقه دختره رو ديد ميزديم... چه چيزايي از مخم رد ميشه ... ميگن دختره تنش مث چرمه... حسودي نداره! ... كدوم مرد حاضره تن بوگندوشو به چين وچروك يه پيرسگ  بماله!

هي!... نيگا كن! ... مرده.... نيگا... نيگا مرده! ...اه اه ه ه ...

خاك تو سرت  كه چيزي نمي بيني !   

 


توسط روهولا | موضوع: قصه | لینک |
با سانچو از اين جاده گذشتند

پيشكش به: سيدمهدي صمداني

 

اسبم وسط گلها گير كرده است، وسط گل ها. سانچو را دستگير كرده اند.علتش معلوم نيست، مقر هم نمي آيد پدر سوخته. با آن الاغ لكنتي اش .

گفته بودم برود اسبم را نعل بكوبد تا اين گونه وسط گلها نماند، وسط گل ها.

 

در كارهاي سياسي بوده است،گفتند.جربزه اش را ندارد . با سرخ ها سر و سري داشته ، استنباط كرده اند،از آردهاي خوني كه وسط آسياب بادي ريخته بوده . سر آسيابان را لاي گوني ها پيدا كرده اند . لاشه اش آن بالا ، با پره ها مي چرخد.

 

چند تار مو لاي ناخن هايش بوده ، گفتند . سانچو است لابد با آن سبيل هايش . دارد آب خنك مي خورد . خرش باد كرده روي دست ما . مي گويد :« كار من نيست ...» بدبخت . اما كو گوش شنوا ؟! هي مي زنندش كه رفيق هايت را بگو . لابد ماييم وخرش .خرش را بيشتر اززنش    مي بوسد . گريه مي كند، بدبخت .

 

« كار او نبوده ! »  مي خندند، قيافه مان كه اشكالي ندارد ، لابد به كلاه مان .

چند بار هم مي گويم كار او نبوده ، مي گويند :« تنهايي نمي توانسته . كار چند نفر است .»

مگر آسيابان كه بوده ؟ يك پيرمرد زپرتي، كه زورش به الاغ هايش مي رسيد،سگ هايش هم حرف شنوي اش را داشتند. تقصير اسبم چه بود ؟ زبان بسته . نمي توانم به شان بگويم .    مي گيرند و مي بندنش همان جا كه سانچو را بسته اند.

سگ هايش را پيش كرد طرف مان . آب خواسته بوديم ، نان هم . شب بود ، اسب مان رم كرد، كوبيد تخت سينه اش . حالا وسط گل ها گير كرده است .

 

نشستن سودي ندارد . مي گويند :« گندم ها وآردها را برده اند .» يك نفر را هم ديده اند،پيراهنش قاطي خون و آرد . جزء همان هاست لابد.

نيزه مي خواهد و اسب قوي كه بروم دنبال شان. همان چند سياهي را كه ديدم.لاشه آسيابان راآويزان كرده اند، بدون سر . كله اش را ته رودخانه پيدا كرده اند، نزديكي هاي دريا .

 

مي گويم : « سانچو را آزاد كنيد . جزء آن ها نيست ، با ما بود .» جواب مان را نمي دهند . غمگين مي شويم.

روح مان رنجيده . سانچو جاي ما افتاده آن گوشه . تقصيري ندارد . ما از كوره در رفتيم با نيزه كوبيديم زير چانه ي آسيابان .

چندنفررا كتك زده بود .شكايتش راآوردند پيش ما . گندم ها وآردها را بالا كشيده بود با آن هيكل نخراشيده اش.  

ديديمش . برزخ شديم .

 

گير كرده ايم وسط گل ها ، چه فرق مي كند گلها . مثل اسب پيرمان . رفته بوديم سانچو را ببينيم .

 دارد مقر مي آيد، گفتند. چه مي خواهد بگويد ؟ بدبخت . چيزي نديده ! لابد دروغ مي بافد به هم شايد خلاص شود.مردنش تقصيرخودش بود،آسيابان خسيس .آن قدربه سگ هايش گرسنگي دادكه خودش راخوردند.

الاغ هايش هم نيستند . لابد خوردندشان . حالا مي گويند:« سانچو بوده ...!» به سانچو كه نان داده بوديم. گرسنه نبود ، اسب مان هم .

 

زن سانچو آمده پيش مان  گريه مي كند. گرسنه شان است، با هشت بچه كه پس انداخته اند . مي گويد :« خرش شكمش باد كرده از گرسنگي .» مثل خودش لابد كه مي خواهد بزايد . خيلي زاري مي كند، حوصله مان سر رفته.

« برو شكايت كن!» يك نفرخودش را كشته مي گويند سانچو بوده « مي خواهند دست مارا توي حنا بگذارند.»

مي خواهند بگويم ،من كشتمش! « برو شكايت كن !»

 

اسب مان نعل انداخته . نيزه مان را جا گذاشته ايم، شايد آسياب بادي.سانچونيامده، دير كرده است ، پدرسوخته.

خرش هم كه هي عرعر مي كند .

گير كرده ايم وسط گلها ، وسط گل ها بنويسيد .

                                                               

كرمان _ آذر80


توسط روهولا | موضوع: | لینک |

تنها مرگ است كه دروغ نمي گويد

فهرست اصلی

آرشیو مطالب

آرشیو موضوعی

پیوندها

نوشته هايي از وب هاي ديگر

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM