تبليغاتX
خوانه
شکست
(اولین پستی که گذاشتم / ولی دوستان جدید را نداشتم که نقدش کنند/دوباره تکرارش می کنم!)
 

هيتلر رو به جمعيت حزب گفت :

... قصد من از هر ورود تغيير دادن بود

مي خواستم حمله هايم با شكستن برابر باشد

مبارزه براي سوزاندن پوسيده گي ها ونابودن زشتي ها

با اين كار قطعيت خودم را تفسير می كردم...

حالا با داشتن زني زيبا ومهربان ودختركي شيرين زبان و اتاقي گرم در يك روز تعطيل زمستاني كه همسر وفرزندم بيرون رفته اند ودر نشئگي موسيقي بتهوون لحظه به لحظه تجزيه مي شوم،من خوشبختي را احساس مي كنم ودليلي براي شكست نمي بينم...

بعد سرفه امانش نداد، از جمعيت روبرگرداند، واز پشت تريبون كنار رفت.

شاخه جوانان حزب او را با گوجه هاي شليده و تخم مرغ هاي گنديده بدرقه كردند.  


توسط روهولا | موضوع: قصه | لینک |
انشا

 

در کلاس درس انشا قرار شد دانش اموزان برای هفته اينده درباره فقر بنويسند/

اين را يکی از بچه های کلاس به پدر پولدارش که با يخچال وسيستم ماهواره ای ماشينش ور مي رفت و گاه گاهی سر راننده پير داد می کشيد گفت.

 

هفته اينده  در كلاس درس انشا نوبت قهرمان قصه مان كه شد او انشايش را اينطوری خواند:

 

 ماخيلي فقيريم / توی يخچال ماشين مان هيچ نوع خوراکی پيدا نمی شود / تازه سيستم ماهواره ای ماشين مان هم خراب شده و پدر فقيرم که ديروز مجبور شد گردن بند الماس مادرم را بفروشد تا قرض هايمان را بدهد پول تعمير آن را ندارد/ راننده پير مان مريض است او سرما خورده و ما دیگر نمی توانیم او را برای معالجه پيش متخصص بفرستیم ........

معلم انشا داشت با موهای بيرون زده از سوراخ دماغش ور مي رفت و به ديشب فکر ميکرد که چطوری به جای شیر آب قند تو حلقوم بچه اش چپانده است.

 


توسط روهولا | موضوع: قصه | لینک |

تنها مرگ است كه دروغ نمي گويد

فهرست اصلی

آرشیو مطالب

آرشیو موضوعی

پیوندها

نوشته هايي از وب هاي ديگر

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM