تبليغاتX
خوانه
قصه ( عنوان ندارد!!)
زیر چشمی به ساعت دیواری نگاه کرد٬ آفتاب به ملحفه و پوست سفید شکم اش دست می انداخت ٬ همسایه ی واحد بالایی بیدار شده بودند ٬ صدای خنده شان می آمد . ملحفه را از زیر تن قهوه ای بختیار بیرون آورد و روی خودشان کشید ٬ پشت اش را به انبوه موهای سینه ی بختیار چسباند ٬ در آغوش اش مچاله شد . نفس های بختیار از سوراخ های گشاد دماغ اش تند تند پشت گردن اش می خورد و اورا داغ می کرد ٬ پشت اش عرق کرده  وبه پوست بختیار می چسبید . بدن اش را چرخاند ٬ موهای زبر سینه ی بختیار نوک پستان هایش را غلغلک داد ٬ بدن اش را عقب کشید ٬ به موهای وزوزی بختیار زل زد. پلک هایش آرام به هم آمدند ٬ چشم هایش را بست .

 

خودش را دید که در آشپزخانه می چرخد ٬ برای شوهرش قهوه می ریزد . مرد ٬ شبیه همسایه بالایی یک ریز می خندد ٬ تکه ای نان برمی دارد ٬ کره می خواهد . او یخچال را باز می کند ٬ گرما از یخچال بیرون می زند ٬ قالب های کره آب شده اند ٬ به دست اش می چسبند ٬ مردش می بیند می خندد ٬ اورا در آغوش می کشد٬ بعد کره بر می دارد به پستان هایش می مالد ٬ او دست چرب اش را در ریش نرم وطلایی مرد فرو می کند ٬ مرد می خواهد لب هایش را ببوسد ٬ عقب عقب می رود ٬ می دود ٬ مرد دنبال اش می کند ٬ سر می خورد روی کاشی های سفید می افتد ٬ مرد کتری را برمی دارد ٬ یک ریز می خندد. آب داغ را روی شکم اش خالی می کند ٬ او از درد جیغ می کشد ٬ بعد شوهرش می رود کره ی روی پستان هایش را لیس می زند و یک ریز می خندد.

 

با عجله سرش را به طرف دیوار چرخاند٬ آفتاب لزج و زرد درون اتاق خواب ریخته بود ٬ دست اش را روی شکم اش گذاشت ٬ گذشت زمان را نفهمیده بود ٬ تخمدان هایش از درد تیر می کشیدند ٬ سرش را بلند کرد ٬ لب هایش آرام جنبیدند :« بختیار بلن شو ! شوهرم الان میاد! » بعد دوباره به ساعت دیواری نگاه کرد.  


توسط روهولا | موضوع: قصه | لینک |

تنها مرگ است كه دروغ نمي گويد

فهرست اصلی

آرشیو مطالب

آرشیو موضوعی

پیوندها

نوشته هايي از وب هاي ديگر

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM