تبليغاتX
خوانه
یک اتفاق ساده
همه کارها، درست، مثل همیشه انجام شده بود . راه طی شده همانی بود که در سی سال گذشته آن را از ایستگاه اتوبوس شروع می کرد و تا خانه می پیمود.

اطمینان داشت وقتی وارد کوچه شد با پیرمرد همسایه که در صندلی تاشو نشسته بود و با لثه هایش چیزی می جوید ، احوال پرسی کرده است .

آن کوچه ی بن بست ، آن خانه های دوطبقه ی آجری که رو به روی هم تا انتهای کوچه کشیده شده بودند و با خانه ی او به هم ربط پیدا می کردند و از پنجره های رو به کوچه شان همیشه بوی غذا وصدای شستن ظرف می آمد ، هیچ تغییری نکرده بودند .

حتا بوی باغچه ی خانه اش را از پشت دیوارهای چروکیده شناخته بود .

امکان نداشت در بزرگ وسبز خانه اش را که گوشه گوشه رنگش پریده و اخرایی شده بود ، گم کند. حتا می توانست چشم بسته آن را از بین هزار در سبز وبزرگ دیگر پیدا کند .

حتا موقعی که کلید را در قفل چرخاند و در را با لگد باز کرد وجای حیاط پوشیده از علف ، سالنی پر از آدم دید که کیپ تا کیپ نشسته اند و او را که از پرده به خودش زل زده بود تماشا می کنند ، باور نکرده بود اتفاقی افتاده است .  


توسط روهولا | موضوع: قصه | لینک |

تنها مرگ است كه دروغ نمي گويد

فهرست اصلی

آرشیو مطالب

آرشیو موضوعی

پیوندها

نوشته هايي از وب هاي ديگر

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM