تبليغاتX
خوانه
...

 

دکتر در انتهای اتاق نشسته است. دکتر خرچنگ است. او چشم ندارد و از دهانش بوی گوگرد می آید. او هیچ جنسیتی ندارد، لخت است و یک روز از برخورد دو قطعه سنگ در کنارخیابان به وجود آمده است.

تو روبه روی دکتر نشسته یی در انتهای دیگر اتاق. فاصله تان را میزی پوشانده است که کلاف رگ هایت روی آن قرار دارد.

 

تو مریضی و مایع زرد و لزجی از سوراخ های سینه ات بیرون می زند که بوی گوگرد می دهد.

دکتر گفته است خطرناک است. یا باید ازدواج کنی یا زندگی ات را تمام. دکتر جدی است. بارها گفته که خرچنگ ها چه قدر جدی اند. سرفه می کند، آرام برمی خیزد و از اتاق خارج می شود.

 

تنها نشسته یی توی اتاق و حس می کنی که نگاه های دکتر همه جا با توست وحس می کنی که موجی برنده از درون حفره های سیاه چشم هایش تو را خط خطی می کند.

 

برمی خیزی. هیکل خشکیده و رنگ پریده ات را بیرون می کشی توی خیابان قاطی آدم ها و چشم ها، پروانه ها و دست ها. قدم می زنی و میان بوی مانده گی تن ها، لای چربی های تلنبارشده ی شکم ها همسرت را پیدا می کنی؛ یک جفت چشم که وقتی چشم هایت آن ها را می بینند سریع باهم ازدواج می کنند.

 

همسرت مهربان است اما گاهی که یاد پدرش می افتد تو را گاز می گیرد. او چشم های یک گراز است. او آن قدر تکثیر شده که دوروورت پر از بچه است؛ یاخته هایی که هر لحظه تقسیم می شوند و آن قدر در گوش هایت دویده اند که مغزت از رد سم گرازها پر شده است.

 

فکر می کنی،فکر می کنی به پدرت که مادرت را و برادرانت را تکه پاره کرد و بعد خودش را دار زد.

 

چشم هایت نیستند؛ شاید رفته اند پیش دکتر. دکتر که سرفه کرد تپانچه را نشانت داد. آن را برداشته یی و به سوی خانه می روی.

 

توی خانه بوی گوشت پیچیده است، ناهار سگ دارید.

به همسرت که می رسی تپانچه می کشی، می میرد. بعد بچه هایت را همین طور، یکی یکی. و آن قدر شلیک می کنی که دهانت پر از بوی باروت می شود.

 

حالا نشسته یی و نمی دانی با جنازه ها چه کار کنی. طناب آماده است. تمام زندگی ات را آهسته آهسته بالا می آوری.

حالا بو می دهی.یک بوی ترش. انگار تخمیر می شوی.


توسط روهولا | موضوع: قصه | لینک |
اعترافات بازداشت گاه

 

 

 

" پادشاها! در اين جاده مخلوقات ديديم نيم بشري ونيم ديگر آهني .

وهم كلاغ هايي كه قريب چهارصدسال ميت بودندونزدشان مي شدي منقار چون تير پرتاب نمودندي وچشم دريدندي وآن نيم بشران ونيم آهنيان گفتند كه راز مرده گي شان همين چشم خواري ست.

وهم مرداني با پستان هايي ازشير پر ، مويه گر وزار چون پيرزالان بر اجساد بچه گان بي پا ودستي فرورفته از مقعد درنيزه هاي افراشته واز دهان بر آمده .

وهم ديديم ..."

 


ادامه مطلب

توسط روهولا | موضوع: قصه | لینک |
دال

« وقتی که ما را کشتند ٬جسدمان را توی گونی ها کردند و بعضی از اعضای بعضی از جسدها که از گونی بیرون می ماند٬ بریدند ـ من فقط پاهایم دراز بود ـ به خاطر همین همه چیز در خاطره ام مانده است


ادامه مطلب

توسط روهولا | موضوع: قصه | لینک |
یک اتفاق ساده
همه کارها، درست، مثل همیشه انجام شده بود . راه طی شده همانی بود که در سی سال گذشته آن را از ایستگاه اتوبوس شروع می کرد و تا خانه می پیمود.

اطمینان داشت وقتی وارد کوچه شد با پیرمرد همسایه که در صندلی تاشو نشسته بود و با لثه هایش چیزی می جوید ، احوال پرسی کرده است .

آن کوچه ی بن بست ، آن خانه های دوطبقه ی آجری که رو به روی هم تا انتهای کوچه کشیده شده بودند و با خانه ی او به هم ربط پیدا می کردند و از پنجره های رو به کوچه شان همیشه بوی غذا وصدای شستن ظرف می آمد ، هیچ تغییری نکرده بودند .

حتا بوی باغچه ی خانه اش را از پشت دیوارهای چروکیده شناخته بود .

امکان نداشت در بزرگ وسبز خانه اش را که گوشه گوشه رنگش پریده و اخرایی شده بود ، گم کند. حتا می توانست چشم بسته آن را از بین هزار در سبز وبزرگ دیگر پیدا کند .

حتا موقعی که کلید را در قفل چرخاند و در را با لگد باز کرد وجای حیاط پوشیده از علف ، سالنی پر از آدم دید که کیپ تا کیپ نشسته اند و او را که از پرده به خودش زل زده بود تماشا می کنند ، باور نکرده بود اتفاقی افتاده است .  


توسط روهولا | موضوع: قصه | لینک |
قصه ( عنوان ندارد!!)
زیر چشمی به ساعت دیواری نگاه کرد٬ آفتاب به ملحفه و پوست سفید شکم اش دست می انداخت ٬ همسایه ی واحد بالایی بیدار شده بودند ٬ صدای خنده شان می آمد . ملحفه را از زیر تن قهوه ای بختیار بیرون آورد و روی خودشان کشید ٬ پشت اش را به انبوه موهای سینه ی بختیار چسباند ٬ در آغوش اش مچاله شد . نفس های بختیار از سوراخ های گشاد دماغ اش تند تند پشت گردن اش می خورد و اورا داغ می کرد ٬ پشت اش عرق کرده  وبه پوست بختیار می چسبید . بدن اش را چرخاند ٬ موهای زبر سینه ی بختیار نوک پستان هایش را غلغلک داد ٬ بدن اش را عقب کشید ٬ به موهای وزوزی بختیار زل زد. پلک هایش آرام به هم آمدند ٬ چشم هایش را بست .

 

خودش را دید که در آشپزخانه می چرخد ٬ برای شوهرش قهوه می ریزد . مرد ٬ شبیه همسایه بالایی یک ریز می خندد ٬ تکه ای نان برمی دارد ٬ کره می خواهد . او یخچال را باز می کند ٬ گرما از یخچال بیرون می زند ٬ قالب های کره آب شده اند ٬ به دست اش می چسبند ٬ مردش می بیند می خندد ٬ اورا در آغوش می کشد٬ بعد کره بر می دارد به پستان هایش می مالد ٬ او دست چرب اش را در ریش نرم وطلایی مرد فرو می کند ٬ مرد می خواهد لب هایش را ببوسد ٬ عقب عقب می رود ٬ می دود ٬ مرد دنبال اش می کند ٬ سر می خورد روی کاشی های سفید می افتد ٬ مرد کتری را برمی دارد ٬ یک ریز می خندد. آب داغ را روی شکم اش خالی می کند ٬ او از درد جیغ می کشد ٬ بعد شوهرش می رود کره ی روی پستان هایش را لیس می زند و یک ریز می خندد.

 

با عجله سرش را به طرف دیوار چرخاند٬ آفتاب لزج و زرد درون اتاق خواب ریخته بود ٬ دست اش را روی شکم اش گذاشت ٬ گذشت زمان را نفهمیده بود ٬ تخمدان هایش از درد تیر می کشیدند ٬ سرش را بلند کرد ٬ لب هایش آرام جنبیدند :« بختیار بلن شو ! شوهرم الان میاد! » بعد دوباره به ساعت دیواری نگاه کرد.  


توسط روهولا | موضوع: قصه | لینک |
شکست
(اولین پستی که گذاشتم / ولی دوستان جدید را نداشتم که نقدش کنند/دوباره تکرارش می کنم!)
 

هيتلر رو به جمعيت حزب گفت :

... قصد من از هر ورود تغيير دادن بود

مي خواستم حمله هايم با شكستن برابر باشد

مبارزه براي سوزاندن پوسيده گي ها ونابودن زشتي ها

با اين كار قطعيت خودم را تفسير می كردم...

حالا با داشتن زني زيبا ومهربان ودختركي شيرين زبان و اتاقي گرم در يك روز تعطيل زمستاني كه همسر وفرزندم بيرون رفته اند ودر نشئگي موسيقي بتهوون لحظه به لحظه تجزيه مي شوم،من خوشبختي را احساس مي كنم ودليلي براي شكست نمي بينم...

بعد سرفه امانش نداد، از جمعيت روبرگرداند، واز پشت تريبون كنار رفت.

شاخه جوانان حزب او را با گوجه هاي شليده و تخم مرغ هاي گنديده بدرقه كردند.  


توسط روهولا | موضوع: قصه | لینک |
انشا

 

در کلاس درس انشا قرار شد دانش اموزان برای هفته اينده درباره فقر بنويسند/

اين را يکی از بچه های کلاس به پدر پولدارش که با يخچال وسيستم ماهواره ای ماشينش ور مي رفت و گاه گاهی سر راننده پير داد می کشيد گفت.

 

هفته اينده  در كلاس درس انشا نوبت قهرمان قصه مان كه شد او انشايش را اينطوری خواند:

 

 ماخيلي فقيريم / توی يخچال ماشين مان هيچ نوع خوراکی پيدا نمی شود / تازه سيستم ماهواره ای ماشين مان هم خراب شده و پدر فقيرم که ديروز مجبور شد گردن بند الماس مادرم را بفروشد تا قرض هايمان را بدهد پول تعمير آن را ندارد/ راننده پير مان مريض است او سرما خورده و ما دیگر نمی توانیم او را برای معالجه پيش متخصص بفرستیم ........

معلم انشا داشت با موهای بيرون زده از سوراخ دماغش ور مي رفت و به ديشب فکر ميکرد که چطوری به جای شیر آب قند تو حلقوم بچه اش چپانده است.

 


توسط روهولا | موضوع: قصه | لینک |
نگاه كن!

 

نيگا كن ... مرده داره ميره بالا...هوم! ... حتمن دوباره هوس دختر دهاتيه رو كرده... فكركنم خرمرده گنده س ... خيلي بي سروصدا مياد وميره ... خنده داره !...  با اون تكمه مسخره ي زيرگلوش ... گمونم با ريشش دختره روحشري ميكنه!

 كاش يه دونه از اون دوربين درازا داشتيم... اتاقه دختره رو ديد ميزديم... چه چيزايي از مخم رد ميشه ... ميگن دختره تنش مث چرمه... حسودي نداره! ... كدوم مرد حاضره تن بوگندوشو به چين وچروك يه پيرسگ  بماله!

هي!... نيگا كن! ... مرده.... نيگا... نيگا مرده! ...اه اه ه ه ...

خاك تو سرت  كه چيزي نمي بيني !   

 


توسط روهولا | موضوع: قصه | لینک |

تنها مرگ است كه دروغ نمي گويد

فهرست اصلی

آرشیو مطالب

آرشیو موضوعی

پیوندها

نوشته هايي از وب هاي ديگر

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM