دکتر در انتهای اتاق نشسته است. دکتر خرچنگ است. او چشم ندارد و از دهانش بوی گوگرد می آید. او هیچ جنسیتی ندارد، لخت است و یک روز از برخورد دو قطعه سنگ در کنارخیابان به وجود آمده است.
تو روبه روی دکتر نشسته یی در انتهای دیگر اتاق. فاصله تان را میزی پوشانده است که کلاف رگ هایت روی آن قرار دارد.
تو مریضی و مایع زرد و لزجی از سوراخ های سینه ات بیرون می زند که بوی گوگرد می دهد.
دکتر گفته است خطرناک است. یا باید ازدواج کنی یا زندگی ات را تمام. دکتر جدی است. بارها گفته که خرچنگ ها چه قدر جدی اند. سرفه می کند، آرام برمی خیزد و از اتاق خارج می شود.
تنها نشسته یی توی اتاق و حس می کنی که نگاه های دکتر همه جا با توست وحس می کنی که موجی برنده از درون حفره های سیاه چشم هایش تو را خط خطی می کند.
برمی خیزی. هیکل خشکیده و رنگ پریده ات را بیرون می کشی توی خیابان قاطی آدم ها و چشم ها، پروانه ها و دست ها. قدم می زنی و میان بوی مانده گی تن ها، لای چربی های تلنبارشده ی شکم ها همسرت را پیدا می کنی؛ یک جفت چشم که وقتی چشم هایت آن ها را می بینند سریع باهم ازدواج می کنند.
همسرت مهربان است اما گاهی که یاد پدرش می افتد تو را گاز می گیرد. او چشم های یک گراز است. او آن قدر تکثیر شده که دوروورت پر از بچه است؛ یاخته هایی که هر لحظه تقسیم می شوند و آن قدر در گوش هایت دویده اند که مغزت از رد سم گرازها پر شده است.
فکر می کنی،فکر می کنی به پدرت که مادرت را و برادرانت را تکه پاره کرد و بعد خودش را دار زد.
چشم هایت نیستند؛ شاید رفته اند پیش دکتر. دکتر که سرفه کرد تپانچه را نشانت داد. آن را برداشته یی و به سوی خانه می روی.
توی خانه بوی گوشت پیچیده است، ناهار سگ دارید.
به همسرت که می رسی تپانچه می کشی، می میرد. بعد بچه هایت را همین طور، یکی یکی. و آن قدر شلیک می کنی که دهانت پر از بوی باروت می شود.
حالا نشسته یی و نمی دانی با جنازه ها چه کار کنی. طناب آماده است. تمام زندگی ات را آهسته آهسته بالا می آوری.
حالا بو می دهی.یک بوی ترش. انگار تخمیر می شوی.