تبليغاتX
خوانه - با سانچو از اين جاده گذشتند
با سانچو از اين جاده گذشتند

پيشكش به: سيدمهدي صمداني

 

اسبم وسط گلها گير كرده است، وسط گل ها. سانچو را دستگير كرده اند.علتش معلوم نيست، مقر هم نمي آيد پدر سوخته. با آن الاغ لكنتي اش .

گفته بودم برود اسبم را نعل بكوبد تا اين گونه وسط گلها نماند، وسط گل ها.

 

در كارهاي سياسي بوده است،گفتند.جربزه اش را ندارد . با سرخ ها سر و سري داشته ، استنباط كرده اند،از آردهاي خوني كه وسط آسياب بادي ريخته بوده . سر آسيابان را لاي گوني ها پيدا كرده اند . لاشه اش آن بالا ، با پره ها مي چرخد.

 

چند تار مو لاي ناخن هايش بوده ، گفتند . سانچو است لابد با آن سبيل هايش . دارد آب خنك مي خورد . خرش باد كرده روي دست ما . مي گويد :« كار من نيست ...» بدبخت . اما كو گوش شنوا ؟! هي مي زنندش كه رفيق هايت را بگو . لابد ماييم وخرش .خرش را بيشتر اززنش    مي بوسد . گريه مي كند، بدبخت .

 

« كار او نبوده ! »  مي خندند، قيافه مان كه اشكالي ندارد ، لابد به كلاه مان .

چند بار هم مي گويم كار او نبوده ، مي گويند :« تنهايي نمي توانسته . كار چند نفر است .»

مگر آسيابان كه بوده ؟ يك پيرمرد زپرتي، كه زورش به الاغ هايش مي رسيد،سگ هايش هم حرف شنوي اش را داشتند. تقصير اسبم چه بود ؟ زبان بسته . نمي توانم به شان بگويم .    مي گيرند و مي بندنش همان جا كه سانچو را بسته اند.

سگ هايش را پيش كرد طرف مان . آب خواسته بوديم ، نان هم . شب بود ، اسب مان رم كرد، كوبيد تخت سينه اش . حالا وسط گل ها گير كرده است .

 

نشستن سودي ندارد . مي گويند :« گندم ها وآردها را برده اند .» يك نفر را هم ديده اند،پيراهنش قاطي خون و آرد . جزء همان هاست لابد.

نيزه مي خواهد و اسب قوي كه بروم دنبال شان. همان چند سياهي را كه ديدم.لاشه آسيابان راآويزان كرده اند، بدون سر . كله اش را ته رودخانه پيدا كرده اند، نزديكي هاي دريا .

 

مي گويم : « سانچو را آزاد كنيد . جزء آن ها نيست ، با ما بود .» جواب مان را نمي دهند . غمگين مي شويم.

روح مان رنجيده . سانچو جاي ما افتاده آن گوشه . تقصيري ندارد . ما از كوره در رفتيم با نيزه كوبيديم زير چانه ي آسيابان .

چندنفررا كتك زده بود .شكايتش راآوردند پيش ما . گندم ها وآردها را بالا كشيده بود با آن هيكل نخراشيده اش.  

ديديمش . برزخ شديم .

 

گير كرده ايم وسط گل ها ، چه فرق مي كند گلها . مثل اسب پيرمان . رفته بوديم سانچو را ببينيم .

 دارد مقر مي آيد، گفتند. چه مي خواهد بگويد ؟ بدبخت . چيزي نديده ! لابد دروغ مي بافد به هم شايد خلاص شود.مردنش تقصيرخودش بود،آسيابان خسيس .آن قدربه سگ هايش گرسنگي دادكه خودش راخوردند.

الاغ هايش هم نيستند . لابد خوردندشان . حالا مي گويند:« سانچو بوده ...!» به سانچو كه نان داده بوديم. گرسنه نبود ، اسب مان هم .

 

زن سانچو آمده پيش مان  گريه مي كند. گرسنه شان است، با هشت بچه كه پس انداخته اند . مي گويد :« خرش شكمش باد كرده از گرسنگي .» مثل خودش لابد كه مي خواهد بزايد . خيلي زاري مي كند، حوصله مان سر رفته.

« برو شكايت كن!» يك نفرخودش را كشته مي گويند سانچو بوده « مي خواهند دست مارا توي حنا بگذارند.»

مي خواهند بگويم ،من كشتمش! « برو شكايت كن !»

 

اسب مان نعل انداخته . نيزه مان را جا گذاشته ايم، شايد آسياب بادي.سانچونيامده، دير كرده است ، پدرسوخته.

خرش هم كه هي عرعر مي كند .

گير كرده ايم وسط گلها ، وسط گل ها بنويسيد .

                                                               

كرمان _ آذر80


توسط روهولا | موضوع: | لینک |

تنها مرگ است كه دروغ نمي گويد

فهرست اصلی

آرشیو مطالب

آرشیو موضوعی

پیوندها

نوشته هايي از وب هاي ديگر

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM