تبليغاتX
خوانه - اعترافات بازداشت گاه
اعترافات بازداشت گاه

چندتا دايناسور دورم كرده بودند وسيگارهاي بزرگي مي كشيدند.

" آه! كريستف كلمب ! جوجه سياه محزون! كه صبح ها باصداي ني لبك پري غمگيني مي خوابي وشب ها با دو حب ترياك تاصبح بيدار مي ماني .مادرت فاحشه اي ست بامقعدي طلايي كه زمزمه هاي هم خوابگي اش را درصف هاي دراز نان درگوش نانواها تف مي كند."

"آدم بايد آدم باشه ، حالا فرقي نميكنه با آدما زندگي كنه يا بادايناسورها."

يك نفر از دور آمد وگفت :" مشتلق!پرنسس پسر زاييده!" من كه داشتم كلاغ مرده اي را از دلم بيرون مي كشيدم گفتم:"اسمش را چي گذاشته؟" گفت:"كريستف كلمب!"

_ خانم ها وآقايان! اين عاشقانه ترين شعري ست كه براي پرنسس ساتن آبي سروده ام!

گفتم :" هي ! كريس ! يه جزيره مي بينم." گفت:"خفه شو جاشوي كثيف!"

جزيره را آتش زديم .پرنسس از پشت دودها پيدايش شد.

" نه ! هيچ وقت كانكت نخواهي شد. نه پستان هاي آويخته ام در دهانت ونه لب هاي مان برهم."

نشسته بودم كنار ساحل مي خواندم:"نبسته پيمان گسسته اي تو دل غمينم شكسته اي تو"

" هي مرتيكه الاغ !مگه ميني بوس جاي عرعركردنه!؟" مي زنم زيرگريه . مردم نگاهم مي كنند.پرنسس با كريستف كلمب از خط پياده رد مي شوند.

" احمدي!؟" "آقا اجازه! غايبه!"

گفتم :" مامان خدا كجاست؟" "همه جا پسرم!" گفتم:" حتا توي مستراح؟"

_ خانم ها!آقايان! لطفن گوش كنيد اين عاشقانه ترين...

يك نفر از دور آمد وگفت:" هيتلر باكريستف كلمب عرق مي خورن!" پالتويم را برداشتم ودويدم.

" بازم كه نمره خوبي نگرفتي؟"گفتم:" ول كن مامان! همين كه يرقان گرفتم بس نيست؟"

"خداكجاست؟" "توباغچه!" "چي ميچينه؟" "آلوچه!"

"احمدي؟" "آقا امروز هم نيومده!"

هيتلرگفت:" به سلامتي پرنسس!" "چه غلطا؟پرنسس مال منه وبايد تو نمايشنامه من بازي كنه." هيتلر گفت:" آخه من عاشق شدم!" "خفه شو مادرقحبه!" وبه چشم هايش شليك كردم.

سه تا سرباز آمدند طناب دور گردنم انداختند."آقايون! خواهش مي كنم آروم تر ، شعرم خفه شد!"

" ولرزه هاي تنت ازميان فيبرها مي گذرد وتو دربرهنگي ام ريسه خواهي رفت ودست هاي ساكتت در عزب مانده گي ران هايت بالا وپايين خواهد شد."

_ خانم ها !...اين عاشقانه ترين ....

دايناسورها دنبالم كرده بودند. از خواب پريدم .مادر پرسيد:" خواب ديدي؟" چشم هايم رابستم. گفت:" شاعر شدي!"

"بچه خوب دست مامانشو ول نميكنه كه بره زير ماشين" چرخ هاي كاميون از روي چشم هايم رد مي شوند.

"احمدي!" "نيومده!"

" دريانوردان شجاع من!بادبان ها برافرازيد!..." " هي كجا بااين عجله؟" " مي روم خودم را بكشفانم." " يه كمي آرومتر .كريستف كلمب هم ازاين غلطاي زيادي كرد كه عاشق شد."

مادرگفت:" چله زمستون توحوض چيكارميكني؟" " مي روم آمريكا را..."

_ دايناسورها!دايناسورهاي عزيز!...

"آن ها آمدند،ازهمين صفحه هايي كه چشم هاي مان رامي دريدند .واسب هاي شان بوي زن هاي مان را مي دادند."

مادرگفت:"دكتربه دادم برس ! بچه م ازدستم رفت!" "متاسفم خانم .بايد ببرينش آمريكا!"

گفتم:" اگه بهم نمره ندي بلايي سرت ميارم كه..." گفت:" مثلن چه گهي ميخوري؟" دوتا انگشتم را كردم توي چشم هاش.

"پسره ديوونه ! توحوض چيكارميكني؟" " اين كه حوض نيست مامان! اقيانوس آرامه!"

" وزن هاي مان به ما تجاوز كردند وما كودكاني زاييديم نيمه اي انسان ونيمه اي آهن!"

گريه مي كردم. مردم زل زده بودند به چشم هايم. پرنسس برايم دست تكان مي داد."آقانيگه دارين!پياده ميشم."دايناسورها مي خندند.

گفتم:" ميگن كريستف كلمبو توي تظاهرات ديدن!" ماشين سبز جلوي مان ايستاد ."شماچه نسبتي بااين خانم دارين؟" "ايشون شوهربنده هستن!"

"آقا اجازه! خداميتونه يه دايناسوربسازه كه خودشو بخوره!"

سه تاسرباز آمدند روي نعشم،يكي شان شاشيد توي چشمهام.

"اسم؟" "كريستف كلمب!" "ميزان تحصيلات؟" "ديپلم ردي!"

"نه آقا متاسفم.نميتونم دخترمو دست يه ولگرد بدم."

"همرزمان شجاع من! من كريستفم!كارت سبزبسيج هم دارم.اينا حق مارو خوردن!"

"احمدي!" "آقا غايبه!"

مادرگفت:" بخوربخوركه باشه تو ازهمه زودتر ميلومبوني!"

يكي باپوتين به سرم مي كوبيد.

"مرگ بر دايناسور! مرگ بر دايناسور!" " هي كريس !چراداري شعار ميدي؟" گفت:" اين كثافت خدارو خورده!"

"خداكجاست؟" "تو شعره!" " شعركجاست؟" "تومستراحه!" "مستراح كجاست؟" "تو كله پوك تو!"

"آقاي محترم! من ميتونم دخترتونو خوشبخت كنم.نيگاكنين اين دفترشعرم. تادوسه سال ديگه چاپ ميشه" گفت:"شعرواسه فا طي تنبون نميشه!"

" كدوم گاوي بود صدادراورد؟" گفتم:" آقا اجازه!ماتوكلاس گاونداريم. هممون دايناسوريم."

گفتم:" هي كريس! تاحالا عاشق شدي؟" " خفه شو جاشوي كثيف!"

"احمدي؟" " غايبه!"

گفتم:"مامان!تاحالاتنبون فاطي خانمو ديدي؟" "براچي مي پرسي؟" گفتم:"نميدونيد چه رنگيه؟" " رنگ كله پدرگوربه گورشدت. پسره بي حياي بي چشم ورو!"

" دريانوردان وفادار من! ديگربادبان ها نيفرازيد.من گمان مي بردم دايناسور مرده است."

"مامان !باباكجارفته؟" گفت:" جبهه!" "براي چي؟" گفت:" رفته بادايناسور بجنگه!"

"فاطي كجاست؟" " توتنبون!" "تنبون كجاست؟" " توپاشه!"  "پاش كجاست؟" "رفته مستراح بشاشه!"

"احمدي!" "آقا غايبه!"

سه تاسرباز آمدند زيربيضه هام هروئين تزريق كردند.مادرگفت:" سيگارنكش!معتادميشي ها!"

"هي كريس ! مگه قرارنبود باهم بريم خودمونو بكشفانيم؟حالا داري تزريق ميكني؟" گفت:" جون هرچي مرده همين آخريه!خداوكيلي ديگه لب نمي زنم."

"باباكجاست؟" "توجبهه!" "چي مي چينه ؟" "دايناسور!"

گفت:" اون اينجا بود .مافكر مي كرديم اونوره خاكريزه . آخرش هم فهميديم كريستف كلمب الكي خودشو رو مين انداخته!"

"مرگ بركريستف! مرگ بركريستف!" گفتم:" واسه چي شعارميدين؟" گفتند:" اين كثافت حق دايناسورو خورده!"

"جبهه كجاست؟" "توباغچه!" "باغچه كجاست؟" " توجبهه!" "جبهه كجاست؟" "توباغچه!" "باغچه كجاست؟"" توجبهه!""جبهه كجاست؟" "توباغچه!" "باغچه كجاست؟" " توجبهه!"...

" هبوط كرديم ازپاچه تنگ شلوارها.كرمي خيس . دراستوانه هايي كه شبيه كرده گي رحم پدران مان بودند."

يك نفر از دور آمد وگفت:" رو سنگ قبرش چي بنويسم؟" گفتم:" اينجاكريستف ِكلمب ِعاشق ِ پرنسس ِساتن ِآبي ِقاتل ِهيتلر ِدشمن ِ دايناسور ِبزرگ ِ شاعر ِتزريقي آرميده است ."

"هشششه ! چه خبرته كره خر!" گفتم:" آقا اجازه! بابام خرنبود.فقط فكر مي كرد استخوناي كريستف كلمبو ميشه توجبهه پيداكرد."

"زنازاده هايي كه پستان هاي مادران شان را ازچشم هاي مردان هرزه آويختند."

"كريستف كلمب!" "بله آقا!" "تموم شد؟" " نه آقا ! هنوزتاآخر جاده خيلي مونده!"

 

1379

بازنويسي آخر:مهر1386


توسط روهولا | موضوع: قصه | لینک |

تنها مرگ است كه دروغ نمي گويد

فهرست اصلی

آرشیو مطالب

آرشیو موضوعی

پیوندها

نوشته هايي از وب هاي ديگر

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاین :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM